تبليغاتX
دو روز در هفته

دو روز در هفته

ادبی ،فرهنگی ، اجتماعی

"زائرین در بند"

...بیش از 66 ماه است که سه تن از عزیزانمان که به قصد زیارت ارباب بی کفنشان آق امام حسین (ع) روانه کربلا شدند ، مفقودالاثرند ؛ و هیچ نشانی از ایشان نیست . وزارت امور خارجه و سفارت ایران در عراق ، 5/5  سال است که هیچ کار مثبتی در خصوص این زائران گمنشان که تنها گناهشان عشق به ولایت بوده وبس ؛ انجام نداده اند ...! و فریاد از بیداد...!

در اینجا نامه یکی از زائران رسته از بند را برای رئیس جمهور ایران خواهم آورد ؛ شلید که عمق فاجعه را دریابند و کاری بکنند ! گو اینکه چشم امید ما جز به عنایت خود آقا امام زمان (ع) نیست .

بسم الله الرحمن الرحیم
با عرض سلام و احترام خدمت رییس جمهور محبوب ایران
من از ارادتمندان شما هستم که مدت 7 ماه در بدترین زندان عراق ( مکافحه الکبری لجرائم العظمی ) واقع در شهر کوت محبوس بودم
این بنده حقیر به نمایندگی از 360 زائر مظلوم ایرانی صدای مظلومیت برادران عزیزم را به سمع شما می رسانم
برادران مومنی که از ابتدایی ترین امکانات معاش محروم هستند و در سیاهچالهای عراق اشغالی در حالی روزگار سپری می کنند که سیل کمک های انساندوستانه ما
کشور عراق و نمک نشناسان کوفه را بی نیاز کرده.
ما را با یک عده دزد و آدم کش حرفه ای در مکان بسیار کثیفی محبوس کردند که همسایه انواع مختلف حشرات و مار و عقرب هستیم
بیماریهای پوستی و ریوی دمار از بچه ها در آورده و همینقدر بگویم که در زندانهای عراق کسی نیست که به بیماری گال مبتلا نباشد
آب اندکی که در اختیار زندانیان می باشد بسیار گل آلود بوده و این امر باعث ایجاد بیماری سنگ کلیه در تعدادی از ما شده افرادی که از درد به خود می پیچند
ولی راهی برای درمانشان نداریم
اگر بفهمند که کسی از دوستانمان مقلد حضرت آقای خامنه ای هست و یا حتی عضو عادی بسیج می باشد ساعتی نمی گذرد که به دژخیمان آمریکایی اطلاع داده شده و آنها او را باخود می برند
صدای شکنجه و داد و فریاد مجروحان که از طبقاط پایینتر به گوش می رسد روحیه ای برای بچه ها نگذاشته
البته چند بار از طرف سفارت ایران به دیدن ما آمدند ولی هیچ فایده ای نداشت و هر روز وضع بدتر می شود .
من نمی دانم که درد برادران اسیرم را چگونه بازگو کنم ولی یکی از بچه ها نامه ای به امام حسین ( ع ) نوشته و حالا که توفیق زیارت مولا نصیب ما نشد
این نامه را برای شما تایپ کرده و می فرستم .
امیدوارم که خدا همواره پشتیبان شما باشد.
علیرضا اکبری ( پیام محمدی )
بسم رب الشهدا و الصدیقین
آقا جون یا امام حسین فدات شم فدای پهلوی شکسته مادرت فدای سر شکافته پدرت
فدای خورشید سرت که بر بالای نیزه قرآن می خواند .
مولای من از کجا بنویسم و چطور سر ناله را باز کنم اینقدر که مولا میدانم که دیگر جز در گاه و بارگاه شما امیدی نمانده
و جز به عنایت شما گره گشایی نیست .
مولا میدانم که آنچه که این غلام سیاه شما کشیده و چشیده ذره ای نیست در مقابل دریای صبری که چون تو عزیزی نوشیده
ولی چه کنم من ضعیفم ، دلم پره
از این همه ظلم از اینهمه نامردیهای کوفیانه
داره دلم می ترکه از دست این قوم یزید
خیلی وقته که آب رو به روی بچه ها بستن . هر روز چند بطری به ما آب میدند
شاید اگه بعد از دو هفته یک حمام 5 دقیقه ای بذارن بریم از خوشحالی پر در بیاریم .
وقتی می خوان بچه هارو این ور و اونور ببرن مثل گوسفند پشت گردنشان رو می گیرند و غریبانه به جلو هل می دهند .
نمی دانم چه عقده ای از ما دارند .
اینجا خیلی تاریکه یک دخمه چند ده متری هست با 120 نفر آدم .
برای خوابیدن باید نوبتی عده ای بشینند و یا وایستند تا بقیه بتونند بخوابند
توی روز که بیشتر وقتها برق می ره باید شمع روشن کنیم و همه از شدت گرما به حال اغما و مرگ می افتند .
بعضی وقتها به کوچکترین بهانه ای به داخل اتاق می ریزند و با لوله و باتوم به قصد کشت بچه ها رو می زنند
مولا نه اینکه بخوام بگم از اینکه برا شما کتک می خورم ناراحتم نه
نه به خدا
ولی اگه اینا رو به شما نگم دیگه به کی بگم
به خدا بین ما بچه 12 ساله و پیر مرد 80 ساله هم هست
مولا تو که می دونی
من هم میدونم که خیلی با اصحاب شما فاصله داریم
نمی دونم دیگه چکار کنم وقتی اینجا کورشدن دوستم رو زیر کتک دیدم وقتی دیدم که گوش رفیقم کر شده
وقتی سه تا آدم سالم رو دیدم که جلو چشام دیوونه شدند و دیگه نمی تونند حتی غذا توی دهن خودشون بذارن
دلم می خواد که منفجر بشه
مولا من معذرت می خوام اگه یه وقتی تو این هاگیرو واگیر یه چیزایی گفتم
غلام گستاخ خودتون رو ببخشین به خدا منظوری ندارم
به خدا هنوز هم نوکرتونم
مولا به داد ما فقیرا برس
خانوادههای ما بعد از خدا غیر شما کسی رو ندارند. خیلی ها مستاجرند و نان آور خانه
بعضی وقتها خبرهای خیلی بدی از ایران به ما می رسه .
یه وقتی پسر آقا ... نوشت که : بابا مامان سکته کرد و مرد دیگه پولی نداریم صاحب خونه حکم تخلیه گرفته
وقتی خوندم می خواست سقف رو سرم خراب بشه
آقا جون تو خودت شاهدی که جز به عشق تو پا به این سرزمین خونین و بلاخیز نگذاشتیم .
تو رو به خون پاک عزیزانت به داد ما برس
مولا به عشق علمدار تو بود که اومدیم
با اینکه نه ایران به ما اجازه داد و نه عراق ولی ما اومدیم
خواستیم بگیم که برات جون می دیم
بگیم که خودمون رو به کربلات می رسونیم
نه با بهترین امکانات و خوشمزه ترین غذاها
که با پای پیاده از روی میدون مین ، زیر رگبار گلوله
مولا به آقا امام زمان بگو دیگه بیاد دیگه ، دیگه بیاد دیگه ، دیگه بیاد دیگه
آقاجون به داد زائرات برس
به داد ما برس
به داد ما برس

به داد ما برس

 پانوشت : جمعه اول محرم 1388 به امید عنایتی شاید ... !



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:53  توسط وحید صادقی   | 

" بانگ آهنگ "

"چشم در راهیم "

الا ؛ ای رهنوردان ،شبا هنگام
که با تن ها و تنهایی
به هنگام غروب و پاره ای از شب
به گم ، راهی ...
کزین پیش هیچکس ، گاهی
رهی در آن نپیموده ...!
                              "گام بنهادید ..."

و زیر کورسوی نور مه تابی
قدم در راه ناپیدایه و گم ، راه
به سوی مقصدی ؛ کو برتر از کعبه ست...!
                             "نظرهاتان یکی کردید..."

بدانید ؛ کین ره تنهایی و گم ، راه
به دل دارد ؛ حزین زائرانی نورس و نوپا
اگر دیدید ؛ جوانانی برومند و مهین سیما
بپرسید از نشان و از کیانشان
که شاید ؛ گمنشانانی ، ز ما باشند ...!
                           "بگویید چشم در راهیم ..."

بگویید هر غروب و بعد هر مغرب
که بانگ آهنگ تکبیری فرو افتد  
همه کوی و همه برزن
معطر ، از گلاب و مشک می گردد
و مادر ؛
        چادرش بر سر ؛
                          به سکوی کنار در
                       "نشسته ، چشم بر راه است ..."

 

پانوشت : فزون از پنج سال است ؛ که از زائران گمنشانمان ؛ نشانی نیست !
           "اگر دیدید آنها را ؛
                              بگویید ؛چشم در راهیم ..."     
24/مهر/88            
                          

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 15:55  توسط وحید صادقی   | 

"دا"

مدت ها بود که هر دو سه روز یک بار ، که از مقابل شهر کتاب رد میشدم ، طبق عادت ، سری به داخل فروشگاه می زدم که انصافا کتابهایش چشم نواز بود و صد البته گرانسنگ ...! همه جور کتابی داشت الا کتابی که من میخواستم ؛ "دا" ! همیشه هم بهانه کمبود و عدم چاپ جدید را داشتند . تا اینکه روز دهم آبان ، هدیه تولدی که دخترم "بهار" داده بود را باز کردم و ...کتاب دا بهترین هدیه ای بود که می توانست ، خوشحالم کند .

امروز بالاخره کتاب دا را تمام کردم . "چاپ هفتادودوم"  

شاید ؛ بعد از قرآن و حافظ ...کمتر کتابی بوده که در عرض دو سال ؛ به چاپ هفتادودومین هم رسیده باشد ! با اینکه کتاب خاطرات خانم "سیده زهرا حسینی" از شروع جنگ ایران و عراق در خرمشهر ، بسیار ساده و بی هیچ پیرایشی ، به اهتمام خانم اعظم حسینی به رشته تحریر در آمده ؛ و مسلما دارای کاستی های بسیاری از لحاظ ساختار ادبی و نوشتاری و هم چنین اسکلت مدون و ... می باشد ؛ ولی با استقبال بی نظیری روبرو بوده ، که بسیاری از نویسندگان و انتشارات ما حتی آرزویش هم برایشان غیر قابل تصور است !

آیا این به خاطر این نیست که ، مردم ما برای آرمانها و اهداف والایشان ارزش و قیمت بسیاری قائلند !؟ و آیا این به این خاطر نیست که نویسندگان ما کمی به خودشان بیایند و خودباوریشان را و خودداشته هایشان را با آنچه که امروز از فرهنگ بیگانه به ما تحمیل کرده ؛ به معامله ننشینند !؟ استقبال مردم از کتاب "دا" ؛ امروز تلنگر بیدار باشی است برای نویسندگان ما ، تا بار دیگر ، به خود آیند ...!

                                                                             تهران 2/آذر/1388


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:45  توسط وحید صادقی   | 

"کوتاهه ها"


 

"انتظار"

بر گلدسته های تکبیر
نشانی از تو خفته است ...
ای گم نشان ؛ که نشانت به قلب ماست ..!
تا کی ؛ بی تو ، به سجده بریم نماز ..!؟

پانوشت : دلتنگی امروزمان ؛ فزون از این پنج سال شده ...!
   "ای گم نشان ؛ نشانی به ما بده ..."
   غروب جمعه 24/مهر/88

" سر انجام "

بی سرانجام ؛
       به تنهایی من ؛
            پا مگذار ...!

که سرانجام ؛
    تنهایی من ؛
      باعث رنج تو خواهد گردید ...!

پانوشت : تنهایی پاییز 1388 تهران

 

" راه "

کاش می فهمیدیم ؛
    زندگی ، راه درازی است ؛
         به کوتاهی عمر ...!

پانوشت : آبان 88 تهران
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:0  توسط وحید صادقی   |